محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

185

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بخوان و من با تو بد نكنم . » و ساره خدا را بخواند و جبار رها شد و باز سوى او رفت و باز به سختى گرفته شد و گفت : « خدا را بخوان كه با تو بد نكنم » و ساره خدا را بخواند و جبار رها شد و بار سوم چنان كرد و گرفته شد و همان گفت كه دو بار گفته بود و رها شده بود . آنگاه جبار حاجب خويش را بخواست و گفت : « اين انسان نيست كه پيش من آورده اى شيطان آورده اى ، او را ببر و هاجر را به او بده » پس او را ببردند و هاجر را به او دادند كه همراه برد . و چون ابراهيم آمدن وى را حس كرد نماز بشكست و گفت : « چه شد ؟ » گفت : « خدا بليهء كافر فاجر را بگردانيد و هاجر را به خدمت گرفت . » محمد بن سيرين گويد : وقتى ابو هريره اين حديث ميگفت اضافه ميكرد كه مادرتان چنين بود . ابن اسحاق گويد : و هاجر كنيزى نكو صورت بود و ساره وى را به ابراهيم بخشيد و گفت : « زنى زيباست او را بگير شايد خداوند ترا از او فرزندى دهد . » ساره فرزند نداشت و تا وقتى كه پير شد براى ابراهيم فرزند نياورد و ابراهيم از خدا خواسته بود كه فرزندى پارسا به دو دهد و اجابت تأخير شد تا ابراهيم سالخورده شد و ساره نازا بود و ابراهيم به هاجر در آمد و اسماعيل عليه السلام از او تولد يافت . از كعب انصارى روايت كرده‌اند كه پيمبر صلى الله عليه و سلم فرمود : « وقتى مصر را گشوديد با مردم آن نيكى كنيد كه با آنها جوار و خويشاوندى داريد . » ابن اسحاق گويد : « از زهرى پرسيدم اين خويشاوندى كه پيمبر خداى فرمود چه بود ؟ گفت : « هاجر مادر اسماعيل از آنها بود » . گويند ، و خدا بهتر داند كه ساره از نداشتن فرزند سخت غمين بود .